یکشنبه , فوریه 26 2017
آموزش وردپرس
سرخط خبرها
خانه / سرگرمی / حکایت و داستان

حکایت و داستان

پیرزن و مرغ دومنی

پیرزن و مرغ دومنی

شغالی مرغی از خانه پیر زنی دزدید. پیر زن در عقب او نفرین کنان فریاد میکرد : ای وای! مرغ دو منی مرا شغال برد . شغال از این مبالغه سخت در غضب شد و از غایت تعجّب و غضب به پیر زن دشنام داد . در آن میان روباهی به …

ادامه نوشته »

خربزه قاطل

خربزه قاطل

آقا محمدخان قاجار سرسلسله پادشاهان قجری است که زندگی‌اش با حوادث عجیب و جالبی گره خورده است، او که با بر انداختن سلسله زندیه به قدرت رسید، سرانجام در جریان لشگر کشی بیرون راندن سپاه روس ها از ایران کشته شد. عبدالله مستوفی در کتاب شرح زندگانی من که یکی از منابع مهم …

ادامه نوشته »

پایش را اندازه ی گلیمش دراز کرده

گلیم

روزی شاه عباس از راهی می گذشت. درویشی را دید که روی گلیم خود خوابیده است و چنان خود را جمع کرده که به اندازه ی گلیم خود درآمده. شاه دستور داد یک مشت سکه به درویش دادند. درویش شرح ماجرا را برای دوستان خود گفت. در میان آن جمع …

ادامه نوشته »

موفقیت و سقراط

سقراط

مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید که چیست. سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزدیکی رودخانه بیاید. هر دو حاضر شدند. سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود. وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید سقراط با …

ادامه نوشته »

داستان کوتاه زنجیر عشق

عشق

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه،سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. …

ادامه نوشته »

حکایت زیبای شکارچی و حیوانات زیرک جنگل

حکایت

مردی از کنار جنگلی رد می شد ، شیری را دید که برای شغالی را خط ونشان می کشد . شغال به خانه رفت و در را بست و شیر همچنان به حرکات رزمی اش ادامه داد و شغال را به جدال فرا خواند. مرد سرگرم تماشای آنان بود که …

ادامه نوشته »

داستان آموزنده «نگران تر از خودش نباش»

داستان های استاد شیوانا شیوانا همراه کاروانی از راهی می گذشت. در این سفر با مردی تاجر هم سفر بود که به قصد تجارت با تنها پسرش سفر می کرد. مرد تاجر بسیار دقیق و پرکار بود و به هر آبادی که می رسیدند بخشی از اجناس خود را به …

ادامه نوشته »

حکایت زاهد وحاکم

زاهدی از کویی می گذشت.حاکمی با خدم و حشم و قراولان بسیار از مسیر مخالف می آمد و مردم نیز کنار ایستاده و به او تعظیم می کردند و زاهد کنار ایستاد و تعظیم نکرد.   حاکم، زاهد را دید که به او اعتنایی نکرد؛ خشمگین شد و فریاد زد: …

ادامه نوشته »

داستان زیبای مرد کور

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود؛روی تابلو خوانده می شد:«من کور هستم،لطفا کمک کنید.» روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت،نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و …

ادامه نوشته »